تاریخ : دوشنبه 19 خرداد 1399 | 01:49 ق.ظ | نویسنده : سعید حریری اصل
قبرقدیمی
یاالحی.جوان چوپان نقل کرد:خارج ده وکمی آن سوی قبرستان حدس زدم ضبط
صوتی روشن است و موسیقی شادی راپخش می کند.چون معلوم بودکسی آنجا
نیست به سمت صدارفتم به هوای غنیمت برداشتن آن دستگاه پخش اماباکمال
تعجب هرچه به منشاء صدا نزدیکترمی شدم آن چندین متردورترمی شد!؟بعدازدوسه
بارتکراراین وضعیت چون می ترسیدم ازگله جدابیفتم برگشته وپی کارخودرفتم اما
ماجرای آن روزوموزیک تحریک کننده ای که شنیده بودم ازذهنم نمی رفت.تااینکه
حدوددوماه بعدوقتی بربالای تپه مشرف به امام زاده کنارروستای همسایه درازکشیده
بودم پیرمردنورانی باکمرخمیده وعصایی که ازدرختان جنگلی برای خودساخته بود
توجه مراجلب کرد.ازشال سبزدورگردنش فهمیدم که سادات است پس به سراغ او
رفته ودرعین همراهی وی به سمت امام زاده سرصحبت راگشودم.
وقتی آن بزرگوارماجرای مراشنیدگفت:آنجامجلس عروسی اجنه بوده وچون نمی-
خواستندبه چشم توبیاینندفاصله منبع صداراتغییرمی دادند.
درجوانی من هم چوپان بودم ویک غروب تابستان آخرهای وقت به خانه بازمی-
گشتم که دیدم درروستای مخروبه سرراه  مجلس مفصل عروسی به پاشده است!؟
قدکوتاه مردم آنجا وقیافه های تیره ایشان جلب توجه می کرداماانگاریک پرده
غفلت روی ذهن من انداخته بودندواصلابه این مسائل حساس نمی شدم فقط
موقعی که ازدیگ های بزرگ آبگوشت برای شام حاضران می ریختنددختری رادیدم
که باعجله کاسه خودراپیش آورده ومقداری ازآن روی دامن گلداروزیبای اوریخت و
ناگهان یادم آمد لباس وی عین مال خواهرخودمن است که مادرم داخل صندوق
گذاشته وتنهاشبهای عیدو...به تن همشیره می پوشاند!؟
لذاترس تمام وجودم راگرفت وبه سرعت ازآنجادورشدم.شب امادرخانه ووقتی همه
به خواب رفته بودندکلیدصندوق لباس هارابرداشته وآن دامن راازجایش درآوردم
صحیح وسالم بودولی لکه آبگوشت هم وسط آن خودنمایی می کرد!؟
ترس عجیبی تمام وجودم راگرفت لذاتاموقع اذان صبح دررخت خوابم نشسته و
لرزیدم.راستش من آن ایام آدم چندان مذهبی نبودم وفقط گاهی اوقات نمازمی-
خواندم.صبح که رفتم تاقفل چوبی تویله رابرای بیرون آوردن گوسفندان بازکنم
ناگهان دستی ازداخل مچ مراگرفت!؟چنان وحشت کردم که بیهوش نقش زمین
شده وتاساعاتی بعدهمانجا مانده بودم.نهایتااهالی ازشنیدن صدای زیادگوسفندان
که تادم ظهرتابستان درداخل آغل مانده وگرمازده شده بودندبه سراغ ماآمده ومرا
به خانه بردند.من با تب ولرزمداوم ودلهره شدیدچندین روزدست به گریبان بودم
وخیلی دلم می خواست کوزه دوغی راکه درپستوداشتیم ازعطش سربکشم اما
طبیب منع کرده بود.
آخریک سحرجمعه حس کردم جوانی غرق نوردرحیاط خانه مانشسته وآرام مرا
صدامی زند!؟اومی گفت:پسرعمونترس من فرزندآدم وبچه بهترین ایشان هستم
کوزه دوغ راسربکش!؟آن دوای دردتواست توخوب می شوی وبعدبه زیارت ما بیا
قبرمن بربالای همین تپه پشت خانه شما است.درحال فرارازدست دولت بنی عباس
بودم که اجل اینجارسید.یکی ازپارچه های سبزی که به درخت مقابل مقبره ام گره
زده اندبازشده وبرزمین افتاده است آن رادورموچ دست خودت ببندوبعدازاین هر
وقت شدمخصوصاپنجشنبه به ما سربزن ودیگربه اشاره های شیطان بچه هااصلا
اعتنا نکن!؟آنهاازمن می ترسندوتواگرباماباشی ازشرایشان درامان خواهی بود.
اللهم العجل لولیک الفرج




طبقه بندی: امام زادگان(علیهم السلام)،  انسان،  مذهب حقه شیعه،  جن، 
برچسب ها: قبرستان، امام زاده، جن، ملاقات بااجنه، شفابیمار، اولیاء الله، مابعدالطبیعه،  



  • paper | فال تاروت شش کارتی | خرید بک لینک دائمی
  • فروش لینک دائمی | بک لینک انبوه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات